اميدوارم در مورد سرکار خانم هاجر زماني اغراق نکرده باشم. شايد يک سالي نميگذرد که با اين نويسنده پرتلاش عرصه وبلاگنويسي با گرايش ادبيات داستاني آشنا شدهام. او دختر جواني است که وجودش پر از واژههاي لطيف گفتن است. گفتن، نوشتن، نقاشي، خوشنويسي، عکاسي و هنرهاي ديگري که هنوز من از آنها بيخبرم همه با طراوت خاصي در او بروز پيدا ميکند. تراوشات ذهني هاجر متعلق به خود او و در نوع خود بينظير مينمايد. نگاه جديد و منحصر به فرد او در عرصه نوشتن از ابتدايي آشناي من با او، مرا شيفته آثارش ساخته است. حرفهاي او از جنس ديگري است. جنسي که شايد براي ما ناشناخته است و بالطبع تشبيه آن به آن چيز ناشناخته کاري است محال. اگر چه او مدتهاست مشتري پر و پاقرص بعضي از مجلات هنري و ادبي قم است، امّا متاسفانه به خاطر وجود تبعيض و معيارهاي ظالمانه در اين نشريات نوشتههاي او هميشه لباس غربت بر تن دارند.
هاجر در آستانه آغاز هجرت از زندگي مجردي به زندگي مشترک متاهلي، داستان جديدش را با نگاه جديدتري نگاشته است. داستاني که مرا به حيرت انداخت. نگاه لطيف او، زبان طنزآميز، لحن مظلومانه، و بيان برنّده? او مرا به آينده داستاني او بيشتر اميدوار کرد.
هاجر عزيز! جسارتاً مغرور نشويد. بدون تعارف اگرچه با داستاننويسهاي خوبي آشنا شدهام؛ ولي مدتها بود که داستان خوبي گيرم نيامده بود. وقتي داستانت را خواندم احساس خوبي بهم دست داد. احساسي از نوع اميد. از نوع نشاط. شايد اين نوشتنها در اين فرهنگ وامانده ما براي تو پول نشود، خرجي زندگي نشود امّا مطمئن باش استحکام پايههاي فرهنگي کشور ما مديون استعدادهاي گمنامي است که بعد از مرگشان به شهرت ميرسند.
هيجان انگيزترين
زندگي ما آرام است ، آرام تر از آنچه فکرش را بکنيد. نه مثل اين سريالهاي تلويزيون پر از درگيري و ماجرا ست نه مثل فيلم هاي سينمايي، اکشن و پر از بزن بزن و نه حتي ماجراهاي عشقي ...
مادرم از صبح تا شب کارهاي تکراري انجام مي دهد، پدرم هم صبح مي رود سر کار و شب خسته و کوفته برمي گردد ، آنقدر که ديگر حتي حس و حال يک درگيري لفظي را با هم ندارند . گاهي دوست دارم بابا صدايش را بلند کند ، گاهي دلم مي خواهد مامان کله ي سحري که پا مي شود نان سنگگ تازه نخريده باشد ، اصلا يک روز بگويد من ديگر ناهار درست نمي کنم!
توي سريالها شخصيتها وارد ماجراهاي پيچيده اي مي شوند ، دم به دقيقه جلوي راهشان آدمهاي تازه سبز مي شوند که اگر طرف بازيگر معروفي باشد آدم جلدي مي فهمد که اين يارو حتما تا آخر فيلم يک نقشي خواهد داشت . اما نمي دانم چرا باباي من تا به حال از آن سياه لشگرها هم نشده ، يا حتي آن راننده ي تاکسي که خانمي جلويش را مي گيرد و با اضطراب مي گويد:« خواهش مي کنم! خواهش مي کنم اون ماشينو تعقيب کنيد...» بابا فقط وقتي کيفش کوک است که چند تا مسير دربستي به تورش خورده باشد... البته بعضي وقتها با مسافرها دعوايش هم مي شود اما مثلا خيال کرديد سرچه؟ سر صد تومان يا دويست تومان بيشتر يا کمتر... تازه هيچ وقت هم دست به يقه نمي شود ... زير لب شيطان را لعنت مي کند و از معرکه مي رود. شايد اگر خوب کتک کاري مي کرد روزي يک کارگردان معروف سينما او را مي ديد و براي بازي در فيلمي دعوتش مي کرد .
مامان از صبح تا شب توي خانه مي شورد و مي پزد و مي سابد . حتي آنقدر از خانه بيرون نمي رود که با پري خانم و زري خانم بحثشان بشود ، جيغ جيغ کنند و براي هم خط و نشان بکشند و يا شوهرها و بچه هاي کور و کچلشان را به رخ همديگر بکشند . مامان اصلا بلد نيست وقتي که خانه ي فاميل مي رويم چشم و هم چشمي بکند و سر به جان بابا بگيرد که اين را بخر ، آن را بخر ...
خيال نمي کنم بابا ، تا آخر عمر هم حتي ناخواسته وارد گروه قاچاقچيان شود يا حتي کسي هوس کند مرا بدزدد ، چرا که بعضي وقتها فکر مي کنم به درد دزديده شدن هم نمي خورم .
به نظرم امروز يک اتفاق جالب افتاد ، هرچند به درد فيلمنامه شدن اصلا نمي خورد ... بابا بشقاب غذايش را مثل هميشه تا ته نخورد و يادش رفت که بعد از غذا دستهايش را رو به آسمان بگيرد و الهي شکر معروفش را بگويد . بابا ناراحت بود ، مامان هم حسابي توي فکر بود آنقدر که يادش رفته بود توي غذا نمک بريزد و اين را نه خودش فهميد نه بابا . تازه اگر بابا مي فهميد که چقدر غذا بي نمک است هم قابلمه را پرت نمي کرد آن طرف اتاق يا سر مامان داد نمي کشيد .
بالاخره فهميدم بابا چرا ناراحت است . آقاي صاحبخانه آمد دم در خانه . بابا سرش پايين بود ، آنقدر پائين که اگر آقاي صاحبخانه ي شکم گنده مان با مشت مي زد توي سر بابا ، بابا پخش زمين مي شد . آقاي صاحبخانه هم حوصله ي فيلم بازي کردن و جنگولک بازي هاي مرسوم توي فيلمها را نداشت ، نه داد زد نه فرياد کشيد . همان طور آرام به قول خودش حرف حسابش را زد . بابا مهلت خواست ، سرش اما همچنان پائين بود ، آقاي صاحبخانه گفت:« شما که خودت دستت توي خرجه ... کرايه از ماه بعدي زياد مي شه...» بابا کمي سرش را بلند کرد ، وقت آن بود که مثل اين بازيگرهاي هندي خونش به جوش بيايد و عليه ظالم توي فيلم که همان آقاي صاحبخانه ي خودمان باشد بشورد ، يکهو عصباني بشود و با سر بزند توي شکم گنده ي آقاي صاحبخانه و بگويد:« اين بي انصافي ست صاحب !» اما اين کار را نکرد...
بابا حتي از پس نقش آدمهاي مظلوم توي فيلم هم خوب بر نمي آيد ، ولي چه بهتر ؛ آدمهاي مظلوم بايد کلي زجر بکشند تا بتوانند آخر فيلم حقشان را از ظالم ها بگيرند . اما اگر بابا قلدر بود آقاي صاحبخانه را مي ترساند و آخ که چه کيفي مي داد! بعد دعوا مي شد و بابا را مي فرستادند اداره ي پليس ، بعد آقاي پليسي که کله اش بوي قورمه سبزي مي داد مي فهميد در حق بابا ظلم شده پس با بابا همدست مي شد و حال آقاي صاحبخانه را مي گرفت .
بابا آمد تو ، آقاي صاحبخانه رفته بود ، بابا سرش هنوز پائين بود ، مامان کانال تلويزيون را الکي عوض مي کرد ، با اينکه مي دانست چه شده باز پرسيد:« چي شد؟ قبول کرد؟» . بابا گفت:« نه ، بي انصاف اجاره خانه را هم زياد کرد...» . مامان آه کشيد ، بابا آه کشيد . مامان گفت:« حالا چه کار کنيم؟» اي کاش توي ذهن يک کدامشان آن راه حل هاي پر از هيجاني بود که توي سر من وول مي خورد ، بابا چيزي نگفت ، بلند شد و رفت تا رختخوابش را پهن کند ، مامان هم تلويزيون را خاموش کرد ، بابا حتي نگفت:« صداي اين لامصب را خفه کن تا کپه ي مرگمان را بگذاريم!» مامان رفت توي آشپزخانه تا غصه بخورد و کسي هم نفهمد که غصه خورده ... هيچ دوربيني هم نبود که روي چهره ي مامان و اشکهاي حلقه زده توي چشمهايش زوم کند ، من هم بلند شدم ، اين هم آخر ماجرايي که مي توانست پر از هيجان و ترس بشود اما نشد...
شرط مي بندم بابا از فردا سر راهش به هر بنگاهي که مي رسد سر مي زند، سرش را پائين مي گيرد و سراغ خانه مي گيرد ، بعد همان سر پائينش سوت مي کشد و از بنگاه بيرون مي آيد... اي کاش لااقل توي خوابم مرد عنکبوتي بيايد و حق اين آقاي صاحبخانه را کف دستش بگذارد ...!
+ سايت مجيد محبوبي
با سلام خدمت دوستان، در صورت تمايل ميتوانيد از سايت اينجانب در اين آدرس ديدن فرماييد:
+ نکاتي در مورد نامزدي دريافت جايزه کتاب سال
کتاب "آن روز آن مهماني"نامزد دريافت جايزه کتاب سال شد. اين خبررا ديروز از طريق خبرگزاري مهرنيوز دريافت کردم. برايم از جهتي با اهميت و خوشحال کننده بود. از اين نظر که در کنار کتابهاي بزرگاني چون آقاي سيد مهدي شجاعي، استاد عزيزم جناب آقاي سرشار و ديگر دوستان توجهي به آن شده است. اگرچه هيچ وقت به خاطر عدم برگزيده شدنش ناراحت نشدم. چون هيچ انتظاري نداشتم. و واقعاً به قول يکي از دوستان، نويسنده وقتي مطلبي را مينويسد هيچ وقت به اين خاطر نمينويسد که در جايي برگزيده شود.
من اين کتاب را که شامل نه قصه کوتاه است شايد در طول سه چهار سال پيش نوشتم. آنچه از اينها در يادم مانده است لذت نوشتن آنهاست. مخصوصا از داستان اول اين کتاب که در مورد مرحوم علامه « جلالالدين همايي» است که اصل داستان فوقالعاده جذاب و شيرين است. من در موقع نوشتن آن- با اينکه هنوز اصفهان نرفتهام- خودم را در مدرسه نيماورد اصفهان ميديدم و حجره کوچک و نمور علامه را که در آن بيست سال آزگار بيتوته کرده و به قول شهريار بندگي را به خدا رسانده بود، کاملاً حس ميکردم.
القصه کتاب وقتي روانه بوستان کتاب ميشد خودم با اينکه چندان راضي نبودم و با دلهره خاص ميبردمش؛ اما واقعا احساس ميکردم چيزي کم نگذاشتهام. البته اين قصهها قبلا هم در مجلات پگاه حوزه، سروش نوجوان و سلام بچهها!!! يکي يکي چاپ شده بود. جا دارد در اينجا از استاد متواضع و دانشمند عزيزم که حق زيادي بر گردن حقير دارد جناب آقاي فکور تشکر بکنم. و همچنين از بزرگواراني مانند آقاي سيدصالحي سردبير پگاه و جناب آقاي سرشار سردبير وقت سروش نوجوان.
+ خاطره از دوران پيروزي انقلاب
در روزهاي پيروزي انقلاب اسلامي من 4 ، 5 سالم بود. برادرم ابتدايي ميخواند. در اول کتابهايش عکس شاه بود. آن موقع ما فقط زورمان به اين عکسها رسيد و پاره شون کرديم. بعد يک روسري هم در خانه بود که عکس وليعهد روش بود. برادرم چشمهايش را با خودکار سياه کرد...
+ سوگند به صبح
سوگند به صبحي که در آن انسان به اوج نشاط ميرسد. سوگند به صبحي که در آن همه خلايق بيداري را جشن ميگيرند. سوگند به جيک جيک گنجشکها
سوگند به بلبلهاي ترانه خان صبح!
سوگند به خروسي که در اين وقت با نظم هميشگي ميخواند!
و سوگند به همه زيبايي هاي صبح
که در وراي اين هستي آرام محرکي هست.
کسي هست که نديدن او عين ديدن است.
کسي هست که ميشود او را بهتر از محسوسات عالم ديد!
کسي هست...
کسي هست...
يکي هست که دارد ما را ميپايد تا نيفتيم.
+ توضيحات عکسهاي يادگاري
حاج اکرام عليف بنيانگذار حزب اسلامي باکو:
حاج اکرام مرد عجيبي است. من عصاره غيرت آذربايجانيها را در وجود اين مرد شريف و نازنين به وضوح ديدم. بيان فوقالعاده آتشين و برندهاي داشت. با اين حال سوز و حال معنوي عجيبي در سخنانش موج ميزد. يکي دو بار در قم به حضورش شرفياب شدم و در مورد حزب و فعاليتهايشان با هم صحبت کرديم. ميگفت من بخاطر اين فعاليتها به مدت 28 سال به زندان محکوم شدم. و مدتهاي مديدي را در زندانهاي باکو سپري کردم تا اينکه به خاطر مريضي و ضعف بدني آزادم کردند. راست ميگفت. حاجي از جهت بينايي مشکل داشت. پاهايش درد ميکرد. در عين حال مثل يک کوه مقاوم نشان ميداد. يادم نميرود ميگفت ما بعد از پيروزي انقلاب اسلامي سنگ مزار شهيدانمان را به آرم جمهوري اسلامي مزين ميکنيم تا هر وقت آذربايجان از يوغ غاصبان آزاد شد هموطنان ايراني ما بياييند و ببينند که ما در وسع خودمان بيتفاوت ننشستيم و براي الحاق خاک عزيزمان به وطن اصلي تلاشهايي کرديم. حاج اکرام يکي از چهرههاي شناخته شده و مشهور سياسي مخالف رژيم باکوست که به قول معروف رژيم از دستش به تنگ آمده است.

استاد احمد حنيف اهل کانادا و دخترش:
احمد حنيف طلبه 48 ساله علوم ديني حوزه علميه قم است. او هم براي مسلمان و شيعه شدن مشکلات زيادي را پشت سر گذاشته است. خدا اين توفيق را به ما داده است که همسايه ايشان باشيم. هر از گاهي به ديدنش ميروم. البته بيشتر ديدارها و حرفهايمان در اتوبوس انجام ميگيرد. استاد حنيف فوقالعاده آدم خوشبرخورد و خندهرويي است. با همه خوش و بش ميکند و زود با ديگران دوست ميشود. فرزنداني دارد که ايراني بزرگ شدهاند و وقتي به زبان فارسي صحبت ميکنند تو فکر ميکني اينها نسل اندر نسل ايراني بودهاند. با اين حال آنها در خانواده حتي در حضور ميهمانان ايراني خود با هم به زبان انگليسي حرف ميزنند. همسر حنيف بانوي زحمتکشي است که پا به پاي احمد همسرش آمده، حتي توسط خود احمد بعد از سلسله مباحث فلسفي و عقيدتي به مذهب شيعه مشرف شده است. او علاوه بر تربيت فرزندان خويش به کار ترجمه نيز اهتمام دارد.
نکته جالبي که آقاي حنيف به من گفت اين بود که مادرش هم مبلغه است. اما مبلغه مسيحي و يک بار ميگفت که ايشان از بس به حضرت مسيح ارادت دارند که کرامات و روياهاي فوقالعادهاي دارند. ميگفت مادرم براي تبليغ مسيحيت چند بار از کانادا به کشورهايي چون ژاپن مسافرت کرده است.

کهک در حياط خانه حکيم ملاصدرا:
تابستان پيارسال بود که با يکي از دوستان به کهک رفتيم. منطقه زيبايي در طرف شرقي قم قرار دارد که انصافا جاي زيبايي است. يک آذربايجان کوچک خدا در دل اين کوير قرار داده است که ما آذربايجانيها بتوانيم با مسافرت به آنجا يادي از وطن خود بکنيم. با اينکه فاصله چنداني با کوير سوزان و داغ قم ندارد ولي آنقدر خنک و سرسبز است که تا نبيني باور نميکني. انشاالله در آينده عکسهايي جالبي از اين منطقه در وبلاگ خواهم گذاشت. به هر حال براي گذران يک روز تابستاني به کهک و روستاهاي اطراف رفتيم و جاي دوستان خالي سري هم به منزل حکيم پرآوازه ايراني زديم. خانه خالي پر از غصه و غم است. من به محض ورود در عالم خيال حکيم را ديدم که در اين خانه براي خودش کسي است. برو و بيا دارد و شکوهي در خانهاش برپاست؛ اما وقتي به خود آمدم ديدم نه حکيم قرنهاست از اين خانه زيبا کوچ کرده است. خانمي در همسايگي اين خانه بود که ميگفت ما نسل اندر نسل در همسايگي اين خانه بودهايم و پدران ما سينه به سينه از خوبيهاي ملاصدرا برايمان نقل کردهاند. او وقتي در خانه ملا را باز مي کرد پرسيدم حکيم کجا مدفون است و او با اينکه پيرزني بود جواب داد در بصره عراق. خدايش رحمت کند. آدم وقتي وارد اين خانه زيباي خشتي ميشود حالي بهش دست مي دهد که قابل وصف نيست.
+ ظهر خونين
پشت امام از آن همه غم خميده بود. نعش بيجان کودک تشنه خود علياصغر را خاک کرد. اشک روي گونههاش خشکيده بود. نالهاي کرد و سوار بر اسب شد. شمشيرش زير نگاههاي خورشيد برق ميزد. قبضه شمشير را فشرد و به قلب دشمن زد. ذوالجناح پر گشوده بود. سپاهيان پسر سعد در فرار بودند. شمشير برقآساي امام هوا را ميشکافت و بر سرهاي يزيديان فرود ميآمد. صداي فرماندهان و شمشيرزنان سپاه به گوش ميرسيد:
لحظهاي صداي مردي بلند شد:
- اين پسر علي است، سردار خيبر، قهرمان احد! به خدا هيچ کس را توان مقابله با او نيست!
پسر سعد نعره کشيد:
- مقاومت کنيد، او بيکس است!
امام شمشيرش را از خون حراميان سيراب کرد و برگشت. هنوز کشتههاي سپاهش بر زمين بود. بين آنها ايستاد و با صداي بلند گريست و ناگهان فرياد مظلومانهاش در دشتي که ناله زخميها آن را پر کرده بود پيچيد:
- اي عبدالله بن عقيل! اي حرّ رياحي! آهاي حبيب بن مظاهر! اي علي اکبر! برادرم عباس! شما اي دلاورمردان! چرا شما را ميخوانم پاسخم نميدهيد؟ اي سواران عرصة پيکار برخيزيد و اين سرکشان پست را از حريم خاندان پيامبر برانيد!...
ذوالجناح شيهه سر داد، روي دو پايش بلند شد و امام را به سوي خيمهها برد.
*
آسمان پر از غبار بود. بوي خون در همه جا پيچيده بود. امام کنار خيمهگاه از اسب پايين آمد. دست و بالش پر از خون بود. صدا زد:
- برايم جامهاي بياوريد که کسي در آن رغبت نکند.
لباس را آوردند. امام آن را از زير لباسهايش پوشيد و با همه وداع کرد. سکينه دختر امام جلو آمد و بلند گريست. امام او را بغل کرد و روي سينهاش فشرد:
- سکينه جان مرا با اشکهاي خود مسوزان، اي بهترين بانوان! بعد از مرگم تو از هر کسي براي سوگواري من سزاوارتري!
زينب جلو آمد و سکينه را از امام جدا کرد. سپس در حالي که ميگريست رو به امام کرد و گفت:
- برادرجان! خدا ديدهات را نگرياند!
امام اشک چشمانش را پاک کرد و لبخند زد:
- چرا نگريم خواهر، با اين که بعد از لحظاتي شما به اسيري برده ميشويد؟
ام کلثوم خواهر ديگر امام خودش را به امام رساند:
- برادر جان، آيا تسليم مرگي؟
امام در حالي که اشک ميريخت، با لبخند گفت:
- چگونه نباشم با اين که در ميان دشمنان گرفتارم؟
امام در حالي که ميگريست سوار ذوالجناح شد. با همه وداع کرد. اسب از زمين سمهايش را از زمين کند و در غبار گم شد. زنان و بچهها از خيمهگاه بيرون آمدند و چند قدمي دنبال امام دويدند. شبحي از امام در ميان غبار خاکستري ديده ميشد که داشت به ميدان کارزار ميرسيد.
*
- کيست بين اين مردم که جدي چون جد من داشته باشد؟ مردم من فرزند فاطمهام! پدرم علي است، کيست که عمويي همچون عموي من جعفر داشته باشد؟
امام شمشير ميزد و سپاه يزيد را از هم ميپاشاند. ناله زخميها از هر طرف بلند ميشد. پسر سعد نعره کشيد:
- آهاي تيراندازها!
مردان نقابپوشي که در گوشه و کنار ميدان سنگر گرفته بودند کمان به دست از گودالها بيرون آمدند. روي زانو تکيه زدند و فرزند رسول خدا را نشانه رفتند.
- تمام کنيد!
پسر سعد شمشير را در هوا چرخاند و به سوي امام اشاره کرد. امام تا چشمش به پسر سعد افتاد صدايش کرد:
- پسر سعد، آبي دهيد آلالله سخت تشنهاند!
جواب امام باراني از تير بود که بر پيکر خستهاش باريدن گرفت.
*
امام با پيکر زخمي از اسب پايين افتاده بود؛ اما هنوز داشت ميجنگيد. دشمن حلقه محاصره را داشت تنگتر ميکرد. تميم بن قحطبه فرمانده شامي با گستاخي داد کشيد:
- فرزند علي! تا کي ميخواهي مقاومت کني؟ فرزندان و يارانت همه کشته شدند و تو باز ميخواهي با شمشير با بيست هزار نفر بجنگي؟
امام جواب داد:
- آيا من به جنگ شما آمدم يا شما به جنگ من آمديد؟ آيا من راه را بر شما بستم يا شما راه را بر من بستيد؟ شما ياران و کسان مرا کشتيد و ميان من و شما جز شمشير نخواهد بود.
پسر قحطبه باز گستاخي کرد. بادي در غبغب انداخت و با غرور گفت:
- زياد سخن مگو، بيا با هم بجنگيم، بيا ببينم چه ميکني!
امام همه را عقب زد. تميم شمشير را با سر و صدا از غلاف بيرون کشيد و به سوي امام غريد. امام قدمي جلو گذاشت و بانگ برآورد و «يا محمد»ي گفت و شمشير را بر گردن تميم کوبيد. همه وحشت کردند. سپاه ابن سعد از هم گسيخت. سر تميم پنجاه متر آن طرفتر پرت شده بود.
هياهو در لشکر ابن سعد پيچيد. يزيد ابطحي فرياد کشيد:
- واي بر شما، آيا از نبرد با يک نفر درماندهايد؟ آيا ميخواهيد فرار کنيد؟
سپس خود برگشت و رو در روي امام ايستاد. امام نفسي تازه کرد و گفت:
- آيا مرا نميشناسي که بيباک به سوي من ميآيي؟
ابطحي چيزي نگفت. با غرور به سوي امام هجوم آورد و شمشير کشيد. امام فرصتي نداد. از زير شمشير او گريخت و با ضربهاي فرقش را دو نيمه کرد.
*
شمر وحشتزده فرياد کشيد:
- چرا به حسين مهلت ميدهيد؟
سربازان از هر سو يورش آوردند. امام زخمي و بيحال بود. ديگر نايي براي جنگيدن نداشت. پسر مالک خودش را به امام رساند و با شمشير به شانه امام زد. شمشير امام در هوا چرخي خورد و بر سرش فرود آمد. مرد ديگري آمد و ضربه ديگري به امام زد. خون از جاي جاي بدن امام فواره زده بود. چنان ضعيف شده بود که تا ميخواست بلند شود زود ميافتاد. صداي شادي و هلهله دشمن آغاز شده بود. سنان بن انس به خودش جرأت داد و جلو آمد. فرصت خوبي بود. نگاهي به پيکر نيمه جان امام انداخت. ديگر خطري نداشت. نيزه را بالا برد و محکم بر شانه زخمي امام کوبيد. صداي ناله امام بلند شد. سنان قهقه زد. نيزه را از شانة امام بيرون آورد. خون از سر نيزه ميچکيد. آن را دوباره بر سينه امام کوبيد. سپس تيري در چلة کمانش گذاشت و از نزديک گلوي امام را نشانه رفت. تير هوا را شکافت و در گلوي امام فرو رفت. امام تير را از گلوي خود بيرون کشيد و مشت خود را از خون پر کرد. سپس سر به آسمان بلند کرد و گفت:
- خدايا تو ميبيني که با فرزند پيامبرت چه مي کنند!
امام از حال رفته بود. لحظهاي به هوش آمد. مردي بالا سرش نشسته بود. امام او را شناخت. پسر سعد بود. امام چشمان خيس خود را به روي او بز کرد و گفت:
- عمر! قصد داري تو خود مرا بکشي؟
چهره عمر برافروخت. سياه شد. هيچ وقت چنين بيچاره نشده بود. خولي را صدا زد.
- واي بر تو، بشتاب و حسين را راحت کن!
خولي از اسب پايين آمد. خنجر از بيخ کمر کشيد. بالا سر امام نشست...
ناله از همه جا بلند شد. دنيا لحظهاي رنگ ظلمت به خود گرفت. آفتاب از شرم نقاب غبار و خاکستر بر رخ کشيد. بادهاي سياه شروع به وزيدن کرد. کربلا به خون نشست. کربلا خون گريست.[1]













.jpg)







